محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1927
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اجازهء حضور داد و وضعى ديدند جز آنچه روز پيش ديده بودند . كارسازان اقسام غذاهاى مصر بياوردند كه عربان مانند مردم مصر غذا خوردند و رفتار آنها داشتند . مصريان پراكنده شدند و بدگمان بودند و مىگفتند با ما حيله كردند . آنگاه عمرو به سران سپاهها پيغام داد كه فردا براى سان سلاح برداريد و روز بعد براى سان بيامد و به مصريان اجازهء حضور داد و سپاه را به آنها عرضه كرد آنگاه گفت : « دانستم كه وقتى صرفه جويى عربان و نامهيايى آنها را ديديد خودتان را چيزى به حساب آورديد و بيم كردم به هلاكت افتيد ، خواستم وضع آنها را به شما بنمايم ، كه در سرزمين خويش چگونهاند . آنگاه وضع ايشان را در سرزمين شما بنمايم ، آنگاه وضع ايشان را در جنگ بنمايم كه معاش آنها چنين است اما بر شما ظفر يافتهاند . و پيش از آنكه غذاى روز دوم را از ديار شما به دست آرند بر آنجا دست يافتهاند . خواستم بدانيد اينان كه روز سوم ديديد معاش روز دوم را رها نكنند و به معاش روز اول باز نگردند . مصريان پراكنده شدند و مىگفتند : « عربان مردم خويش را سوى شما فرستادهاند . » و چون عمر از اين قضيه خبر يافت به نزديكان خود گفت : « جنگ وى نرم است و سطوت و شدتى چون جنگهاى ديگر ندارد ، عمرو مردى مدبر است . » و سالارى مصر را به دو داد كه در آنجا مقر گرفت . عمرو بن شعيب گويد : وقتى ميان عمرو و مقوقس در عين شمس تلاقى شد و دو سپاه بجنگيدند مسلمانان دو را دور جولان مىدادند و عمرو ملامتشان كرد . يكى از مردم يمن گفت : « ما را كه از سنگ و آهنگ نيافريدهاند » عمرو گفت : « خاموش باش كه تو يك سگى » آن مرد گفت : « تو نيز سالار سگانى . » گويد : و چون اين كار ادامه داشت عمرو بانگ زد كه ياران پيمبر خدا صلى -